حكيم زجاجى
728
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو ما دل از اين مير برداشتيم * به دل تخم مهر تو را كاشتيم وفا نيست اندر دل مستعين * ستمگر شد آن مرد بىداد و دين ورا ناگهان خلع خواهيم كرد * به نزديك معتز فرستيم مرد گر او عهد و پيمان به جاى آورد * سوى كار ما روى و راى آورد سپاريم اين پادشاهى به وى * ببنديم نزدش كمر همچو نى بياريم ما مستعين را برش * به گردون رسانيم حالى سرش به شرطى كه ما را كند سربلند * دل ما نخواهد كه باشد به بند ابو احمد از مهتران شاد گشت * همه كار گيتى برش باد گشت به معتز فرستاد احمد پيام * كه شمشير كين ماند اندر نيام بزرگان بغداد و مردان كار * تو را از دل و ديده گشتند يار نبشتند نامه به نزديك من * بزرگان و ميران آن انجمن وصيف و بغا پور طاهر به راز * برند اين زمان نام تو بر فراز تو نيز از وفا كار ايشان برآر * گل كام ايشان بده سر مخار يكى روز بواحمد كامران * سوى حرب شد با سپاهى گران ز شهر اندرون كس نيامد برون * نشد يك تن آن روز جوياى خون از آن كار شد مستعين را خبر * دل نامور گشت زيروزبر چنين گفت با مير طاهر امير * چرا دور شد لشكر از داروگير فرومرد اين آتش رزم زود * برآمد ز جانم بدين كار دود محمد به دو گفت كاى شهريار * نماندست ما را در اين شهر يار طعام اندر اين بوم ناياب شد * هم از جوى نامآوران آب شد نماندست نانى در اين بوموبر * هماى سعادت بيفكند پر شكم گرسنه چون توان كرد جنگ * به جاى خورش كى توان خورد سنگ شكيبايى و صبر كردن به است * به جنگ اندرون صلح را هم ره است بگفت اين سخنها بر مستعين * به ابرو درافكند از خشم چين ز پيش خليفه برون رفت مرد * به آرام شد سر سوى خواب كرد ز قول محمد بترسيد شاه * فروماند سرگشته بر جايگاه فرستاد بر پى ورا خواند باز * به دو گفت كاى گرد گردنفراز